من به خود آهسته می گویم:
باز هم رویا
آنهم اینسان تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد
((باز کن در... اوست
باز کن در... اوست))
.........
دامن از آن سرزمین دور بر چیده
نا شکیبا دشت ها را نوردیده
روزها در آتش خورشید رقصیده
نیمه شب ها چون گلی خاموش
در سکوت ساحل مهتاب روئیده
((باز کن در... اوست))
آسمان ها را به دنبال تو گردیده
در ره خود خسته و بی تاب
یاسمن ها را به بوی عشق بوئیده
بالهای خسته اش را در تلاشی گرم
هر نسیم رهگذر با مهر بوسیده
((باز کن در... اوست
باز کن در... اوست))
..........
اشک حسرت می نشیند بر نگاه من
رنگ ظلمت می دود در رنگ آه من
لیک من با خشم می گویم:
باز هم رویا
آنهم اینسان تیره و در هم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد
((باز کن در... اوست
باز کن در... اوست))
فروغ فرخ زاد
............

.........
چشمهاروآهسته بستم
با یه حس خاص
توام با
تشویش و آرامش.
دلمو صاف کردم
.......
اون لحظه انگار پشت پلکهام خدا ایستاده بود.
.......
همیشه دوست داشتم یک روز
یه همچنین خواسته ای
از خدا داشته باشم.
همیشه فکر می کردم
تو این لحظه
چه حالی میتونم داشته باشم.
......
به نظرم رسید اون روز و اون لحظه
همین حالاست.
......
از پشت پلک بسته
نگاهی از چشم به دل کردم.
حالا دیگه آرزوم
معلوم شده بود.
آره
از خدا
اونو می خواستم.
اما اون هم از خدا
همینو میخواست؟
این فکر پشت پرده دعا بود.
گلومو فشرد.
پس دوباره از خدا خواستم
خواستم
اون هم
همینو از خدا بخواد.
حالا همش گرد این فکر می پیچیدم
یعنی میشه؟
امیر