دست او آیا نخواهد چید
سیب را از شاخه امید
نو نهال مهر را پر بار
چشم او آیا نخواهد دید؟
ـ نه نخواهد دید
ـ دست او از شاخه امید
ـ میوه شیرین نخواهد چید
حمید مصدق
.............
هر چه مهلت خواست تا بگوید
که چه دیده
او را فرصتی نبود

................
با شتاب به سویش آمده بود
توجهی نداشت
مدتها بود که در کوره راهها
چون سایه همراهش بود
حال دیگر مجالی نبود
او رسیده بود
قبل از آن هم رسیده بود
اما تا آن لحظه موعدش نشده بود
او نیز به این همراه ثانیه ها اعتنا نداشت
.....
وقتی دست بر شانه های خموده او سنگین شد
سردی گذشته وجودش را منجمد کرد
گفت:
تا به حال کجا بودی؟
ـ مامور معذور گفت:
با تو !!!!
گفت: پس چرا مرا احساسی از بودنت نبود؟
ـ سایه سپید گفت:
بود
تو نخواستی تا بماند
گفت :
کجا
کی
چه وقت
چه گونه؟
ـ لبخندی شیرین بر لبانش زیبا شد و گفت:
آن جا که عزیزت در کنارت جان سپرد
آن زمان که خود به خاک سپردیش
آن وقت که بر تلی از خاک که بر عزیزت سنگین بود
گریستی
آن گونه که یادش در یادت ماند.
دو باره گفت:
مرا نشانه ای بر می گزیدی تا قدم هایم
نزدیک تر می شد.
لبخندش تسکین دهنده تر شد و بر آخرین سوال
چنین جواب نهاد:
به اطرافت دقیق شو
تغیرات را ببین
بر خودت تحقیق کن
سر تا پا را از نو ببین
آری مویت سپید شده
خموده گشتی
تو را بر غیر تکیه است
این همه نشانه تو را
آگاهی بخش نبود؟
.......................
گذشت لحظات را ببینیم.....
حس کنیم.....
بفهمیم......
و زندگی کنیم.
امیر