نیروی محبت،در اعماق قلبم کاشته میشود و من،
آن را درو کرده گندمش را دسته دسته
به گرسنگان می بخشم.
روحم به تاک زندگی می بخشد
و من،
خوشه هایش رافشرده،شرابش را به تشنگان
هدیه می دهم.
جبران خلیل جبران
................................

داشت بارون میومد.
باد هم همراهیش می کرد.
چتری که بر سر گرفته بودم، زیر ضربات
بی وقفه اما آرام باد،
کم دوام شد و حمایتش رو دریغ کرد.
فکر این کم دوامی ذهنمو بیکار نذاشت
فکر کردم چرا حامی رو برگزیدم،که در بادی آرام
از حمایت من دست کشیدو
قامت کوتاه کرد.
نگاهم درختان به صف کنار خیابان رو به میدان کشید.
گفتم چه راست قامت و پایدارند.
به زیر یکی از آنها پناه بردم.
درخت محکم بود ،اما از خیس شدن در زیر باران
منو حامی نبود.
تو افکارم این جمله رو مرتب کردم:
راست قامتی، با لطافت حمایت
زیبا می شود
کامل میگردد
بالغ
و
تحسین بر انگیز
آرزو مند آرزوهای شما
امیر