دیگه خسته شده بودم...
از خودم از رنگ و بوی شهر...
گذاشتم رفتم یه جای دور آره رفتم ولایت...
مردمش هنوز با صفاند.
تو یه خونه با صفا پیش یه مامان بزرگ مهربون...
صبح ها سرشیرو نون چای رو می خوردمو می پریدم رو اسب و د برو...
تو صحرا تو علفا چه حالی میده
باد خنک می خوره تو صورتت انگار رو زمین نیستی
یا داری تراکتور می بری اونم با دنده پنج چه صدای با حالی میده
اونجا که می بینی آسمون چه رنگیه!
شبای صحرا
تکو تنها برای آبیاری زمینا یه بیل رو دوشت و یکی از این ضبط شارژیها هم دستت که
داره می خونه
من مرد تنهای شبم
صد قصه مانده بر لبم
یا این آهنگ معین:
سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه
آخه عشق یه عاشق با ندیدن کن نمیشه
خلاصه هر جور که حال میکنی
واقعا تنهای و سکوت شب هم برای خودش حالی داره
فقط گهگاهی صدای گرگا یا سگهای تو صحرا سوکتشو می شکنه
اونجا که می فهمی آسمون شب یعنی چی
اونجا می تونی از خودت آزاد بشی
هر جوری که می خوای باشی
اونجا می تونی داد بزنی
از یاد رفته را قدرت فریاد نیست
خودمونو زندونی کردیم تو یه قفس به اسم شهر
تو قلبا مون به جای محبت و دوستی نفرت کاشتیم
اگه تو هم خسته شدی بزارو برو ...
ولی خاطره ها میماند....

به یاد قدیما که به همدیگه گل میدادیم...
یا حق...