تبليغاتX
عشق سرد

عشق سرد

 

 

عشق یعنی...

سلام...

امروز یه نفر به من یه کادو داد ...

خلاصه خیلی دوسشون دارم....

یکیش یه کتاب بود خیلی قشنگه...

در مورد عشقه....

یجاش گفته:عشق یعنی بذاری موهاتو که تازه شونه کردی به هم بریزه...


پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1383 |

 

آخه اینجا کجا می باشد٬سمیرا..........

علی می کشمت.........


چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1383 |

 

تنها...

منم تنها زمونه خوب نگاه کن

شدم بی یار برو دیگه حیا کن

برو دیدی چه سختی ها کشیدم

تو راه دل چه محنت ها کشیدم

می خوام دیگه از این خاک پر بگیرم

برم بالا پیش خدا جا بگیرم

تو که پرو بالم شکستی ای زمونه

خدا کنه ازت گل سرخی نمونه

تو که رفیق این راه زمینی هم نبودی

می خواستی تا اوج آسمان با من بمانی

 زمونه٬فریب رنگ نگاهت و خوردم

وگرنه دل به زمین نمی سپردم

 


یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383 |

 

یادم رفت...

دلم گرفته...

می خواه یه چندتا شعر بگم...

یادم رفت لحظه آخر بگم نا مهربونی

یادم رفت لحظه آخر بگم با دیگرونی

یادم رفت لحظه آخر بگم خیلی حقیری

یادم رفت لحظه آخر بگم خیری نبینی


یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383 |

 

ماه یتیمی...

ماه محرم٬شهادت سالار شهیدان بر همه گان تسلیت...

می دونید با خودم می گفتم تو این ماه میشه کمی ابرو پیش خدا پیدا کنیم..

اونم به خاطر پیرهن مشکی ها....

ولی خیلی حال میده محرم...

راستی ٬من فردا نذری دارم....

بفرمائید....


جمعه بیست و سوم بهمن 1383 |

 

دوست داشتن کسی ٬ از عشق به خدا دور نیست.اون یک موج تنهاست و این یک اقیانوس... 

حالا مونده که کیو دوست داشته باشیم...

هیشکی منو دوس نداره...


سه شنبه بیستم بهمن 1383 |

 

عشق واقعي...

ما هر چیزی را که خریده باشیم، یک روز باید پس بدهیم، اما خدا اگر ما را بخرد، دیگر پس نمی دهد ...

شما نظرتون در مورد این چیه...

تا بحال به این فکر کرده بودید..

تا بحال شده که بخواهید با خدا دوست باشید...

اون خونه با صفای دلتون مال خدا باشه...


شنبه هفدهم بهمن 1383 |

 

تنهام...

سلام...

می دونید ٬ بعد از یه مدت میخوام یه شعر به برای دلم بگم...

البته با علاقه خودم...

تنهام٬تنهائی٬تنها یار من بود

تواین راه٬دلواپسی٬تنها همسفرم بود

میخواستم بگم نمی خوامت دیدم نمیشه

آخه با گفتنش هم٬  دل عاشق تر میشه

می دونید٬شاید اونم منو واقعآ دوست نداشته باشه....


پنجشنبه پانزدهم بهمن 1383 |

 

مسافر...

سلام...

نمی دونم...

تا به حال شده که احساس کنید که غم عالم رو دلتون نشسته ٬ وتنهائید...

دوس دارید یه آه بکشید و از اینجا برید....

برید یه جای دور٬خیلی دور.....

آخه ٬ اما کجا...

یکی یه می خواهد مسافر بشه باید یه کوله بار داشته باشه ٬ یه جا داشته باشه که بره ومهمتر از همه این که یه نفر که چشم انتظارش باشه...

اما من چی....

کوله بارم که خالیه...

کجا برم....

آخه کی چشم به راه منه...

میشینم ٬ زانو هامو بغل می کنم٬می فهمم که چقدر تنهام...

می گم:میخوام برم پا ندارم.....میخوام نرم جاندارم

اما میدونید همیشه این احساس رو داشتم که یه نفر چشم انتظارمه...

آره چشم انتظاره ... چشم انتظاره همه ما...

فقط کافیه که به همه چیز با این نگاه خاکی نگاه نکنیم...

آره چشم ها را باید شست...

 


چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383 |

 

ایران....

سلام...

امشب که از باشگاه می اومدم ٬ داشتم با مربیم در مورد مسابقاتم صحبت می کردم...

متاسفانه مسابقات پاور امسال لغو شد...

می دونید...

بی مقدمه بگم...

من عاشق کشورم هستم ٬ایران...

آره ٬ خیلی دوسش دارم ٬ وجب به وجبشو...

می دونید آرزو دارم یه روز تو مسابقات جهانی پرچم ایرانو بالای همه پرچم ها ببینم...

برام دعا می کنید...

مردان تو در استقامت مانند الوند......در پاکی روح و صداقت همچون دماوند

          چوایران مباشد٬ تن من مباد


سه شنبه سیزدهم بهمن 1383 |

 

هدیه ای از جنس عشق...

سلام...

دیشب داشتم نوارهای قدیمی رو یه نگاه می انداختم٬وخاطرات گذشته هم یه مروری برام می شد...

یکی از نوارها رو که گذاشتم می دونید چی می خوند:

نه کلامی ز هم زبانی ها.........نه نشانی ز مهربانی ها

کس ندارد به مهر کس پیوند..........شهر دلها به سوگ یک لبخند

تا امروز همش اینو با خودم زمزمه می کردم...

دنیا خیلی زود می گذره ٬ خیلی زود... 

اما ما می تونیم تو ذهن ها بمونیم٬ با یک  لبخند ٬ یک  نگاه گرم..       

ما می تونیم با یه لبخند ساده با یک نگاه گرم به هم بگیم که دوست دارم...

اما اینو از هم دریغ می کنیم...

مطمئن باشید روزی می رسه که پشیمون  بشیم...

ما که یه روز با یه عکس ٬ یه آهنگ ٬یا  یه لحظه به یک خاطره تبدیل می شیم...

میشه به یک نگاه گرم٬ به یک لبخند هم ٬ خاطره بشیم...

 


پنجشنبه هشتم بهمن 1383 |

 

فرشته ای از جنس خورشید...

مادرم دوستت دارم...

برای مادرم دعا کنید...

قدر مادراتون رو بدونید...که خیلی عزیزن...


شنبه سوم بهمن 1383 |

 

نمی دونم...

نمی دونم وقتی دلتون می گیره چیکار می کنید...

امشب٬مثل همه شبهای جمعه دیگه داشتم می رفتم...

پیش اون که چند ساله همیشه شبهای جمعه می روم پیشش...

تا گردو غبار و غصه هائی که از جنس این دنیا هستند رو از دلم پاک کنه...

وقتی در مسجد رو باز کردم٬چراغ ها همه خاموش بود...

نشستم ٬ سرمو بالا آوردم ٬ یکدفعه عکس محسن رو دیدم ٬ یه روبان مشکی گوشه عکسش بود و یه شمع کنارش...

داشتیم با رفقا می اومدیم...

با یه کیشون داشتم از خاطرات محسن می گفتم...

 می دونید دوست از برادر به آدم نزدیکتر...

ولی آه...که دیگه پیشم نیست...

آهای با شما هستم...

قدر همو بدونید...

بخدا قسم ٬ به تمام عشق های پاک دنیا قسم٬ دنیا خیلی زود گذر...

چرا قدر همو ندونیم...

نیاد روزی که مثل من حسرت بخورید ٬ بگید ای کاش٬ ای کاش ٬بودش که اگه شده کمی بیشتر دوسش داشتم...


شنبه سوم بهمن 1383 |

 

نويسندگان

ali

نسترن