|
نمی دونم...
نمی دونم وقتی دلتون می گیره چیکار می کنید...
امشب٬مثل همه شبهای جمعه دیگه داشتم می رفتم...
پیش اون که چند ساله همیشه شبهای جمعه می روم پیشش...
تا گردو غبار و غصه هائی که از جنس این دنیا هستند رو از دلم پاک کنه...
وقتی در مسجد رو باز کردم٬چراغ ها همه خاموش بود...
نشستم ٬ سرمو بالا آوردم ٬ یکدفعه عکس محسن رو دیدم ٬ یه روبان مشکی گوشه عکسش بود و یه شمع کنارش...
داشتیم با رفقا می اومدیم...
با یه کیشون داشتم از خاطرات محسن می گفتم...
می دونید دوست از برادر به آدم نزدیکتر...
ولی آه...که دیگه پیشم نیست...
آهای با شما هستم...
قدر همو بدونید...
بخدا قسم ٬ به تمام عشق های پاک دنیا قسم٬ دنیا خیلی زود گذر...
چرا قدر همو ندونیم...
نیاد روزی که مثل من حسرت بخورید ٬ بگید ای کاش٬ ای کاش ٬بودش که اگه شده کمی بیشتر دوسش داشتم...

|