به نام خدا
سلام
می دونید یه جمله ای رو خوندم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و روش فکر کردم در مورد من که درست بود.
افسوس...
آن زمان که باید دوست داشته باشیم کوتاهی می کنیم....
آن زمان که دوستمان دارند لج بازی می کنیم....
و بعد برای آنچه از دست رفته افسوس می خوریم...
......................
من که افسوس خوردم
و قبول دارم بعضی اوقات اشتباه کردم
.....
یا حق
به نام خدا
سلام
بعد از مدتها اومدم
...................
میدونید بعضی موقع ها جدائی و فاصله هم خوبه
وقتی از چیزی یا کسی فاصله میگیری
میتونی کمی بیشتر به اون موضوع فکر کنید
با یه نگاه دیگه
خوبه کمی با خودمون خلوت کنیم
.............
برسرآنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید
..............
با دستانمون داریم خودمون رو نابود می کنیم
بهتره کمی از خودمون فاصله بگیریم
تا کمی به خودمون نزدیک بشیم
................
دوست من گاهی هم به آسمون نگاه کن
یا حق

این نگهبان سکوت تنهایی
شمع جمعیت تنهایی
راهب معبد خاموشی
حاجت درگه نومیدی
سالک راه فراموشی ها
چشم بر راه پیامی ، پیکی
گرمی بازوی مهری نیست
خفته در سردی آغوش آرامش یاس
که نه بیدار شود از نفس گرم امید
سر نهاده است ببالین شبی
که فریبش ندهد عشوه ی خونین سحر
ای پرستو ، برگرد!
(( ای پرستو که پیام آور فروردینی ))
بگریز از من ، از من بگریز!
باغ پژمرده ی پامال زمستان ها
چشم بر راه بهاری نیست
گرد آشوبگر خلوت این صحرا
گرد بادی است سیه ، گرد سواری نیست .
فیلسوف بزرگ ایرانی
دکتر علی شریعتی
.......

.......
سرا پا برای شنیدن حاضر
گوش هایم را آماده کرده ام
سخنی
حرفی
پیامی .
آه
سکوت همه جا را فرا گرفته است !
در کجا هستم ؟
همه چیز را پوچی پر کرده ؟
واهمه دارم !
اگر چشمهایم را باز کنم چه چیز اتفاق می افتد ؟
در برابر دیدگانم خدایی هست ؟
حس لرزش دستانم
در ته دلم به زلزله بزرگی مبدل می گردد !!!
ته دلم کسی فریادی خاموش دارد
نامی را صدا می زند
کسی را می خواند
کیست ؟
چه کس را می خواند ؟
.....
سکوت شکسته شده
اصوات بسیار شده اند
هنوز چشم هایم بسته است .
واهمه ای در دلم ،
زمین لرزه ای ساخته است .
بلند ترین صدا برایم
مبهم ترین شده است .
چه را بر من می خواند ؟
......
تنم لرزید !!
از لرزش بدنم
همه به اجبار سکوت گزیدند تا صدا را بشنود .
خود نیز دقیق تر می شوم .
صدا آشناست !!!
خدایا چه می شنوم !!!؟؟؟
او تو را می خواند !!!؟؟؟
صدا ، صدای کیست ؟؟؟
صدای من است !!!؟؟؟
چیست این پیام که خود بر خود به فریاد می گویم ؟؟؟
ــ کمی به هیچ فکر می کنم !!! ــ
می گویم با خود :
من زاییده ی چه هستم ؟
اما من زاییده نیستم .
آفریده ای هستم
که امانتی در وجودم ، هستی سازم نهاده
به من چه گفته ؟
ــ (( پاک باش
ایمان بدار
و من را بسیار ستایش کن )) ــ
دل را به دریا می زنم
چشم ها را می گشایم !!!
کمی صبر میکنم تا شبح
بازه شود .
کمی باز به هیچ فکر می کنم .
حال کمی تامل
تعقل
و در آخر تفکر .
واهمه ای بی جا داشتم .
می بینم !!
او هست ،
من نیز هستم ،
و بسیاری دیگر ،
که هر کدام ، چشمانی بسته دارند
در برابر وجودی
که وجودش
بیشتر از وجود ما
اثبات شده
و قابل لمس است
و قابل تماشا
و قابل تفکر
و قابل اعتماد
و قابل بر هر قابل دیگر
که بتوان آن را قابل دانست
در برابر عقل پاک
از هر آلایش.
خدایا تو را می بینم
و خود را در میان این عظیم
نا پیدا.
هیچ را
از سکوت عقل،
چشم،
و گوش و زبان،
به دریچه ی وجودت
رهایی بخش .
امیر
بار دگر روز ها سپری شد
بار دگر سالی تا فصلی گذشت
و دگر بار در این محبوس گاه ماندیم
تا بیابیم گذر سنین و اقمار را
که گذشتشان با گذر باب های رنگارنگ
زیب گشته است.
و حال بابی را آغاز می کنیم
که رنگش آشناست
که آغاز خاطرات است
در دفتری پر از خط خوردگی
پر از بازیگوشی
فصلی به رنگ عشق.
.......
.......
هر بار که به پاییز رسیدم
حسی سرشار از پاکی و شور
بر صورتم نقشی را قلم زد.
نگاه بر برگ هایی که حنا بر رخ نهاده اند
رخ به رنگ عشق کرده اند
تا عاشق تر نمایند
مرا بی پروا می سازد.
برگ ها رنگ می بازند و خود را به فرش می افکنند!!!
و عشق را به بهای فنا می خرند.
لیلاج می شوند و بر خاکستر زمین
وجود خویش را قمار می کنند
و می بازند.
قدم ها برگ های افسون شده را
له میکنند و فریاد شکسته شدنشان
تنها کلام عشق است!!
فریادشان عشق است و ما آن را
خش خشی تکرار کنان می پنداریم.
زیبا نگاه کنید و خوب بشنوید فریادشان را
در این پاییز
فصل برگریز
فصل خزان عاشقان
فصل مرگ جنون آمیز برگ های عاشق پیشه
فصل پاکبازی
فصل پاک دلباختگان.
نیم سالتان مبارک
امیر

........
می کشم قفس
درونش پرواز
می کنم نغمه
می شوم یک ساز
چرا کنم مطرح؟
قفس کنم آغوش؟
غم کنم آواز
گوش ها شود پر نوش؟
به چه می کنند اندیشه؟
ز چه رو می کنند آزارم؟
کیف و کوکشان از چیست؟
قفسی بر سرم شود آوار؟؟؟
کاش میشدش روزی آوار!
بهر آزادی نویدی بود
شایدم مرگ باشد! اما باز
بهر آزادی مسیری بود
بار ها میله ها را شماریدم
بار ها فاصله ها را نوردیدم
بارها در میان هر میله
اندکی سر بزرگ دیدم!
باز اندکی می پریدم من
تا که شاید میله ها کنم غمناک
چند تاشان آشنا گردند
دل سنگشان شود چون خاک
فاصله کمی شود نزدیک
دوستی را کنند آغاز
از میان این کمی دوری!
برون شوم
کنم
پرواز!!!!!
امیر
این شکسته چنگ بی قانون
رام چنگ چنگی شوریده رنگ پیر
گاه گویی خواب می بیند.
خویش را در بارکاه پر فروغ مهر
طرفه چشم انداز شاد و شاهد زرتشت
یا پریزادی چمان سرمست
در چمنزاران پاک و روشن مهتاب می بیند.
روشنیهای دروغینی
ـ کاروان شعله های مرده در مرداب ـ
بر جبینی قدسی محراب می بیند.
مهدی اخوان ثالث
..........

.........
این متن
نقدی است
و شرحی
و گهگاه
زیبایی دنیای ما.
........
چشمانم بسته است!
ضربان قلبم را در زیر پلک هایم محسوس می بینم
و کمی جریان گرم خون را با چشمانم لمس می یابم!
نفس هایم عمیق است و
پر غم و برهنه.
اشک هایم را
با حصار پلک هایم
محبوس کرده ام.
نمی توانم اجازهء روان شدن دهم
زیرا خود را در میان جمع تهی از
تفریق می یابم.
.....
فرصت قرار نیست.
دنیا همین است.
.....
با هر دمم غم ها را به سینه می یابم و
با هر بازدم کسر شادی را
از وجودم.
سر تا سر پیشانیم منقبض شده.
انگار او هم سدی شده
برای اشکهای دنیاییم.
گونه هایم مصر بر باریدن
میفشرد چشمانم را
تا بیاشامد شراب وجودم را
از ساغر چشمانم.
اما در وجودم واهمه نمی گذارد
این پاک دانه ها را
در خیل نا مردمان رها کنم.
دنیا را به مروری کوتاه می اندازم.
.......
چقدر دنیا را پر سختی میدانم.
به واقع همین است.
آسایش بی معناست!
برای همه.
عده ای خود را در آسایش می بینند
اما آیا این آسایش است؟
.......
در این دنیا همه عاشقند!
چه کم و چه زیاد
عاشقند.
عشق به وجود
عشق به عدم
عشق به ساختن
عشق به ویرانی
عشق به انسان
عشق به آفریدگار انسان
عشق به مادیات و
عشق به معنویات.
......
ودنیا دار بی قراریست!
دار بی آسایشیست.
و این هراس من است
که دانه های
زایش چشمانم را بی پناه رها کنم.
بی راهنما.
خواستم دنیا را ببینم
آنچه را که هست.
دنیا با بی قراری هایش
سر منشاء زیباییست.
دنیا تجلی ملموس پاکیست.
اگر پاک لمسش کنم
میتوانم نام خدا را ملموس بینم.
می توانم یک حس از او در خود بکارم.
اگر بی زمینهء پاکی
دست بر آن کشم
هر چه هست بی رنگ و بی دلیل می انگارم.
چه تناقضی!
چه پر معنا.
.......
و این است
راز هستی:
((تناقض))
که اگر نباشد دنیا رنگ زوال بر خود می زند
رنگ تکرار
و رنگ بی رنگی.
.......
دل به دریا میزنم.
اشک ها را رها می سازم
تا در دریای تناقضات شناور شوند.
می گویم:
اشکها بریزید
تجربه کنید باریدن را
تجربه کنید پرواز را در آسمان را
در اوج بودن و
بر خاک افتادن و
فنا شدن را
و تفاوت ها را.
اما حسی پایدار را آبیاری کنید
تا زیبا شوید
و یادآور پاکی باشید
بر دنیای
پر تفاوت
از بی تفاوتی.
با معذرت از طولانی بودن متن
امیر
سلام
.............
تا کی میخوایم بریم
تا وقتی که خیلی هامون هنوز نمی دونیم
کجا میخایم بریم!!!
تا کی از این عشقای رمانتیک
تا کی وقتی با مثلاً عشقت
که همون دوست پسر یا دخترته
بهم میزنی میای میگی هیچ عشقی وجود نداره...
........
بعد چند وقتم یه دختر باز یا یه پسر بازه حرفه ای میشی...
..........
تا کی میخوایم از خودمون
از خدای خودمون دور بشیم...
........
می دونید رفتن خیلی مزخرفه
بیایید همه یه تصمیم جدی بگیریم و برگردیم....
سلام
امیر جون من از شما تشکر می کنم
خودت می دونی چرا دیگه!!
........
در فکرشم که به عشق سرد یه تکونی بدم
ظاهر جدید و یه سری کار دیگه..
بزودی
.........
عمرتون صد شب یلدا
دلتون قد یه دریا
توی این شبای سرما
یادتون همیشه با ما
..............
من که تمام عشقای دنیا رو سه طاقه کردم
تا بعد......
علی
زمان نمی گذرد عمر ره نمی سپرد!
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
نه شنبه هست و نه جمعه!
نه پار و پیرار است!
جوان و پیر کدام است؟ زود و دیر کدام؟
اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست
که عشق را به زوایایجان صلا زده ای.
ملال پیری اگر می کشد تو را پیداست!
که زیر سیلی تکرار
دست و پا زده ای!
زمان نمی گذرد.
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است.
خوشا به حال کسی
که لحظه اش از بانگ عشق سرشار است.
فریدون مشیری
...............
پرنده قطره اشکی ریخت
تا که شاید جفتش برخیزد!
تکانش داد!
جیر جیر کرد!
اما از این یار
دیگر ندای لبیک
شنیده نمی گشت.
غم چهرهاش را می سوزاند
درد قلبش را می فسرد
مرگ یار
چشمانش را می فشرد.
قطرات اشک
چشمه ای ساختند
جاری شدند.
اشک از دل آیینه بر خاست
بر عکس او
در آیینه چشمان جاری گشت و
تصویرش را غصلی
از عشق داد.
تصویر مات شد
کمی هم مرتعش!
در چند لحظه گذشته و
آینده ی پیش رویش
چون طی آسمان
در یک بال زدن
تنها چند لحظه ی زیبا
و غمناک
فهرست وار
منقوش شد و
سپس چون گذشته
گذشت!!
می نالید از لحظه ای که گذشت
از جفاکاری دنیا.
این بار زمان
بازیگر نقش شاهین تیز پر شکارچی بود!
و شکار
نقش بر زمین و
سردو بی نفس افتاده بود
و عاشقش در کنارش
فراغش را تماشاگر
و او هم منتظر مرگ
که شاید حال
چند لحظه بیش تا آن نمانده باشد و
شاید بیش از این.
اما هر چه قدر که مانده بود
با گذشت هر لحظه
یک قدم نزدیک تر می شد.
آخر پرید
چون عجز و لابه اش را
بی ثمر یافت.
چون خود را
در حال فرار
از تیر رها شده مرگ
از کمان زمان دید.
آری باید رست
باید نفس کشید
باید زیست
و باید کذشته را شمارید!
رفتگان را دید
رفته بودند
باید بی آنها پرید
باید زنده نگهداشتشان در یادها
چرا که هیچ چیز
از بین نمی رود
می ماند
در خاطره هم که نباشد
باز ماندنی است در گذشته!
باید خاطرشان بال شوند
بالی قوی
برای بهتر پریدن
برای بهتر فهمیدن گذشت گذشتگان و
گذشت گذشته و
گذشت حال و
گذشت آینده
شایدم گذشت گذاشتن
و رفتنها.
امیدتان بی فروغ
امیر
وباز رفتن ها و آمدن ها
به کجا؟
ـآنجا که بودن را معناست.
از چه گریختن؟
ـاز آنچه می ماند.
و چه گونه؟
ـآنگونه که او می خواهد.
........

و باز هم سلام
سلام به شما که می مانید
به جاودانگی یک کلام
یک کلام که گرمایش محبت است و
سرمایش بی وفایی.
تنها عشق
......
باز آمدم
از آنهایی که خواستند
دیگه ننویسم معذرت می خوام
اما مجبورم.
جبری که منتهایش کلام اوست
و معناگرش کلام او.
ابتدا و انتها و معناگرش
ماناییست که با انگارش زندگی را
نتوان پرداختن و
با اکرامش است که ما
زندگی را هر چند سخت
لذت بخش و عالی می فهمیم.
امیدوارم
این بار بیشتر با شما بگویم
ای صاحب عشق
تو را
شکر.
امیر
