تبليغاتX
عشق سرد

به نام خدا

سلام


می دونید یه جمله ای رو خوندم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و روش فکر کردم در مورد من که درست بود.


افسوس...


آن زمان که باید دوست داشته باشیم کوتاهی می کنیم....


آن زمان که دوستمان دارند لج بازی می کنیم....


و بعد برای آنچه از دست رفته افسوس می خوریم...

......................

من که افسوس خوردم

و قبول دارم بعضی اوقات اشتباه کردم

.....

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 5:12  توسط ali | 

به نام خدا

سلام

بعد از مدتها اومدم

...................

میدونید بعضی موقع ها جدائی و فاصله هم خوبه

وقتی از چیزی یا کسی فاصله میگیری

میتونی کمی بیشتر به اون موضوع فکر کنید

با یه نگاه دیگه

خوبه کمی با خودمون خلوت کنیم

.............

برسرآنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

..............

با دستانمون داریم خودمون رو نابود می کنیم

بهتره کمی از خودمون فاصله بگیریم

تا کمی به خودمون نزدیک بشیم

................

دوست من گاهی هم به آسمون نگاه کن

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 2:8  توسط ali | 

سلام

.............

تا کی میخوایم بریم

تا وقتی که خیلی هامون هنوز نمی دونیم

کجا میخایم بریم!!!

تا کی از این عشقای رمانتیک

تا کی وقتی با مثلاً عشقت

که همون دوست پسر یا دخترته

بهم میزنی میای میگی هیچ عشقی وجود نداره...

........

بعد چند وقتم یه دختر باز یا یه پسر بازه حرفه ای میشی...

..........

تا کی میخوایم از خودمون

از خدای خودمون دور بشیم...

........

می دونید رفتن خیلی مزخرفه

بیایید همه یه تصمیم جدی بگیریم و برگردیم....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 2:5  توسط ali | 

سلام

امیر جون من از شما تشکر می کنم

خودت می دونی چرا دیگه!!

........

در فکرشم که به عشق سرد یه تکونی بدم

ظاهر جدید و یه سری کار دیگه..

بزودی

.........

عمرتون صد شب یلدا

دلتون قد یه دریا

توی این شبای سرما

یادتون همیشه با ما

..............

من که تمام عشقای دنیا رو سه طاقه کردم

تا بعد......

                                                علی

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 19:13  توسط ali | 

سلام دوستان

تولدم مبارک

۱۵/۳/ x

شمع x سالگی رو فوت کردم رفتم تو x سال

کادو تولدم به شما!!!!!!!

آقا سعید که قرار باز بنویسه.

مبارکه

در ضمن هیچ کس از رفقا به من تبریک نگفت!!!

رسم زمنه اینه دیگه

در ضمن اون بهتر از عشق رو خودتون باید پیدا کنید

اگه من بگم چیه لوث میشه.

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 19:56  توسط ali | 

سلام

خودم نمی دونم چند ماه که نیستم

خلاصه بازم سلام

نمی دونم انگار دیگه امیر نمی خواهد بنویسه

چراش رو نمی دونم....

امیر قشنگ می نوشت٬اما میخواد بره!!!!

نمیشه مجبورش کرد

از همینجا ازش تشکر می کنم خیلی زخمت کشید

قلم زیبائی داشت.

.....

راستی عشق الان کیلوئی چنده؟؟؟

خیلی وقته نرفتم دنبالش.

آخه بهترش رو پیدا کردم!!

....

یا حق

علی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 13:20  توسط ali | 

نو بهار است در آن کوش که خوشدلی باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

چنگ در پرده همین می دهدت پند ولی

وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

گر چه راهی ست پر از بیم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف

گر شب و روز درین قصهء مشکل باشی

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

لسان الغیب     

حافظ شیرازی     

................

..................

سال جدید برای شما و خانواده هایه شما عزیزان مبارک باشه.

 بلاخره بهار اومد و وقت

تحول

رسیده.

تحول این وبلاگ هم اینه که

من بیشتر از این شما عزیزان رو با جملات

خسته کنندم

آزار ندم و شما عزیزان رو

به خدا

بسپرم.

دوستان نوشتن منو

بی معنا میدونند.

من هم با احترام به این نظر که

بسیار برام مهم و

عزیز هست

کار نوشتن در وبلاگ رو

به پایان رسوندم.

اما هنوز میام

و نظرات زیباتون رو

با اشتیاق

و دقت

خواهم خواند.

به قول معروف

ما که رفتیم و سه تار عشق را بگذاشتیم

تا که بر دارد پس از ما

هر که

بهتر

می زند.

امیدوارم ثابت قدم باشید و خدا یارتان.

امیر     

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 5:21  توسط | 

و رفتم و رفتم

نه به جائي

كه نمي دانستم به كجا؟

رفتم و رفتم

تا اينجا نباشم

كه هر گاه مي بينم طلوع امروز را

در همانجائي هستم كه ديروز نيز بودم

از زبوني و بيهودگي خويش بيزار مي شوم.

فرار

بدانجا فرار

من احساس مي كنم كه پرنده گان مستند

ديروزاينجا بودم

امروز اينجايم

پس كي بدنبال او خواهي رفت؟

دكتر علي شريعتي     

.......

.......

پا را

در قل و زنجير ميكند

تا در گذشتهءخود

ماندگار باشد.

......

مي گويد:

دل كندن سخت است.

چگونه از او دل را بگيرم

و چگونه از دل خاطره شيرينش را.

.....

چشم هايش بوسه زنان

بر گلي كه بر جا پاي او روييده

ودست ها

نوازش گر و حامي اين تنها يادگار.

......

دل در بغضي خفيف فرو ميرود

فكر

فكر

فكر

......

قل و زنجير را به يك باره

پاره ميكند

با آنكه تا چند لحظه پيش تر

بي رمق بود

بي مدد از غير

بر مي خيزد.

نگاهش را

با نگاه قبل

نمي توان مقايسه كرد.

سرش را به بالا مي برد.

نگاهش به آسمان

نگاهي

نو

و جديديست.

دشت فراخ عشق كه رو در رويش با افتخار مانده

تلنگري تازه است

بر روح خاموشش.

با خود مي گويد:

منتظر هستم

اما

نه اينجا

و نه اينگونه.

دلم را منتظر مي انگارم

خاطره اش را خوش مي خوانم

اما

اينجا خار نمي مانم

اين رسم عشق نيست.

مي روم.

مي روم به جستجو.

من مي روم.

من بايد خود

باز او را جستجو كنم.

من بايد خود او را باز يابم.

من بايد خود اورا باز پس بياورم.

ديگر منتظر گذشت زمان

به اميد بخت و اقبال

نخواهم ماند.

تنها به او اميد مي بندم

همانكه مي تواند.

....

اميدش راه خود را يافت.

او خدا را يافت.

او خدا را حس كرد.

با نگاهي جستجو گر

به عابران اين دشت

كه حال فراخ تر از قبل

رو در رويش مي نمود

راهي شد.

راهي شد تا به جستجو رود

او را بجويد

و عشقش را

باز يابد

و بگويد

كه خدا

ياريش كرد

مانند ....

                                                                                                                    امير

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 3:43  توسط | 

سلام

به همه شما دوستانی که لطف می کنید

و از این وبلاگ کوچک ما دیدن می کنید.

امروز دیدم که یکی از شما عزیزان در قسمت نظرات

لطف کرده

و متنی رو نوشتن.

منهم تصمیم گرفتم

برای احترام به این عزیز

و شما دوستان

این متنو تو وبلاگ بذارم.

با تشکر از لطف شما

امیر   

.......      

 

.......

تقدیم به همه کسانی

که قلب کوچکشان

دریای ست.

وقتی اومدی

کسی تورو ندید

اما

من دیدمت.

کسی تو رو حس نکرد

ولی من

باهمه وجودم

حست کردم.

همیشه دلم می خواهد

برات شعر بنویسم

عاشق باشم

ولی دلتنگ

نمی ذاره

نذاشته.

همین خورده ریزی که

اسمش زندگیه.

..... 

مسافر غریب من

جاده زندگیت کجاست؟

بگو که مقصد دلت

تو خونه فرشته هاست؟

چه قصه ها گفتی برام

از روزگار نالوتی.

گفتی دیگه خسته شدم

از عشقهای دروغکی.

سفر یه جور شکایته

 به خنده های دیگران.

.... 

چقدر دلم خسته اس

کنار من بمون

حرفهای من هنوز ناتمام.

...... 

تا نگاه می کنم

وقت رفتن است

باز هم همون حکایت همیشگی

پیش از اونکه با خبر بشم

لحظه عظیمت تو ناگزیر میشه.

تو کوله بار خستگی

که پر شده از خاطره

یه قلبی هست

که می شکنه

بهت میگه

یه حس کور

که از این بیچاره دل بکن

دیو فریب سرنوشت

می خواهد تو رو جدا کنه

یکی میگه کاشکی نره

منم میگم

خدا کنه

خدا کنه

خدا کنه

از دوست گرامی

 بغض شکسته  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 2:30  توسط | 

گل من باش یارا ! خار با من.

رخ از تو دولت دیدار با من.

تو مهری من زمین بی قرار

به دورت ((گردش بسیار)) با من.

شمار بوسه را از کام من خواه

 لب شیرین زتو مقدار با من.

تو در خواب گران آسوده تا صبح

به شب ها دیدهء بیدار با من.

لبم در بوسه بازی با لبت گفت:

خموشی از تو و ـ گفتار با من!

مهدی سهیلی     

.........

         ........

پنجه ام با ربودن

قطره اشکی

از شیشه ای بخار گرفته 

زنده می شود.

.....

این آغاز یک حرکت است.

و شایدم پایانی دگر.

.....

انگشتم بر شیشهء گریان

حیران می شود.

جاذبه شیشه اجازه جدایی

نمی دهد.

سرگردان

بر روی شیشه حرکت میکند.

.....

    نرم و آرام

.....

هرجا که عبور می کند

سبز می شود و

درختی جلوه می نماید.

حالا کمی سریعتر قدم بر می دارد.

لحظه ای هواسش پرت می شود

لغزش انگشت بر شیشه

ناگهان

سر می خورد.

کمی آنطرفتر

بر شیشه  فرود می آید.

از رد

فاصله گرفته.

......

 رد او بریده شده

.....

قدم بر می دارد

به امید به انتها رسیدن.

کمی از راه گذشته

نای ادامه دادن نیست.

تصمیم به جدایی می گیرد.

اما تا جدا می شود

باز می گردد و

این بار

تنها

و تنها

یک اثر می گذارد.

یک قدم بر می دارد.

یک قدم که بر آن ادامه ای نیست.

حال دور نمایش را

می نگرم.

یک نام بود.

یک نام که قطرات میعان یافته

آن را به پشت میله ها می برند.

تنها

   و

                   تنها ....

امیر      

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 1:54  توسط |